EmamNaghi سـوزن بـان

EmamNaghi

یکی روشن کند ما را

بسم الله الرحمن الرحیم

محبت، خشم، بیم، امید، عشق، نفرت، دوستی، دشمنی، احساسات پدرانه، مادرانه، خواهرانه، برادرانه… همه این احساسات را میتوان در موقعیت های مختلف معنا کرد. و اما…

جای این احساسی که اصطلاحا “نوستالژی” یا “یادش بخیر” نامیده میشود در بین موارد بالا کجاست؟ این که آدمیزاد بعد از گذشت چندین سال با بوی یک عطر، طعم یک غذا، یک تکه کاغذ پاره، یک عکس، یک آهنگ، یک اسباب بازی، یک خاطره و چیزهایی از این قبیل میتواند پرتاب شود به سالهای دور، این پرتاب شدن به گذشته را چگونه میتوان مانند احساسات ذکر شده در ابتدای مطلب برایش کارکردی تعریف کرد؟ این که فرضا یک مرد سی-چهل ساله با پیدا کردن دفترچه مشق خود و مرور خاطرات کودکی اش بنشیند و یک دل سیر گریه کند را چگونه میتوان فهم کرد؟ افراد در مواجهه با این احساس برخوردهای متفاوتی دارند. عده ای سعی می کنند نادیده اش بگیرند، عده ای بطور معمول به این احساس بها میدهند و عده ای هم هستند که به این احساس حسابی بال و پر میدهند و اصطلاحا نوستالژی خونشان بالاست و آدمهای خاطره بازی هستند.
سوال: نحوه برخورد صحیح با این احساس چیست؟ باید نادیده اش گرفت؟ اگر نه ، تا کجا باید به آن بال و پر داد؟ چگونه میتوان این احساس “نوستالژی” یا “یادش بخیر” را قابل فهم نموده و برایش کارکردی تعریف کرد؟

این سوال قبلا هم وجود داشت اما با دیدن بخش هایی از وضعیت سفید دوباره برایم زنده شد. نویسنده و کارگردان این سریال قطعا آدمهای خاطره بازی هستند. این خوب است یا بد؟ نکند من دارم قضیه را پیچیده می کنم؟!

۱ دیدگاه » اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۹۱

بچه های دیروز…

بسم الله الرحمن الرحیم

از همسایه کناری مان شروع شد. «سگا» خریده بودند. دیگر وقتی دم در خانه شان میرفتم میگفتند: “مهدی داره سگا بازی میکنه”. ماجرا کم کم فراگیر شد. در حسرت داشتنش بودیم. بالاخره یک روز ما هم «سگا» خریدیم. اما عمر «سگا دار» بودنمان خیلی کوتاه بود. گمانم روز بعدش بود که بابا «سگا» را برد و با «میکرو» عوض کرد. آن روزها کنسول های بازی به دو دسته عمده «سگا» و «میکرو» تقسیم میشدند و عوض کردن « نوار » بازی میان دارندگان این کنسول ها رایج بود. اعتراف میکنم که به عنوان یک «میکرو دار» همیشه به «سگا دارها» غبطه میخوردم! بازی هایش به کنار، حتی شکل و شمایل خود دستگاه و نوارش هم هوش از سرم می برد و هر چقدر هم که «میکرو» جذابیت برای خودش داشت باز در ذهنم «سگا» چیز دیگری می نمود! این هم از جنس حسرت هایی است که در سالهای دور و در دنیایی کودکانه معنا میشود(هر چند در دنیای بزرگترها نیز در ابعاد بزرگتری میتوان یافتش). کافی بود در خانه ای یکی از این کنسول ها باشد و تعداد بچه های آن خانه دو یا بیشتر! یادتان هست جنگ های تاریخی بر سر تصاحب دسته بازی را؟! و یا ری استارت کردن بازی از روی لج را؟! در ایام مسافرت های عید و تابستان و غیره نیز با جمع شدن بچه های فامیل در خانه ای که کنسول بازی در آن وجود داشت، آن دستگاه حکم شمع را پیدا میکرد و بچه ها همه بسان پروانه به دورش! همه دلسوخته! دور می نشستیم و نوبتی بازی میکردیم. گاهی دعوا بر سر نوبت و گاهی تشویق به این دلیل که یکی از بچه ها توانسته در این بازی دسته جمعی از مرحله صعب العبوری عبور کند!


حالا بعد از گذشت سالها آن بچه ها که دور کنسول بازی می نشستند همگی بزرگ شده اند و شاید هم پدر و مادر بچه هایی دیگر. دیگر خبری از دور نشستن هایشان بر گرد «میکرو» و «سگا» نیست. چرخی که در اینترنت بزنی می بینی همان بازی ها که روزی میتوانستند پای دستگاهی میخکوبت کنند حالا به راحتی قابل دریافت شده اند و قابل نصب و قابل بازی. اما «قارچ خور» و «سونیک» نوبتی کجا و «قارچ خور» و «سونیک» قابل اجرا در رایانه و گوشی کجا. بازی ها همان بازی هاست اما دیگر دعوایی بر سر تصاحب دسته بازی نیست. دیگر آن جمع کودکانه دور هم نیستند تا برای تویی که بازی میکنی تولید هیجان کنند. این خطوط در مذمت پیشرفت تکنولوژی نیست. پیشرفت تکنولوژی حتی میتواند به رشد و تعالی بشر کمک کند(همچنان که میتواند به او آسیب نیز بزند). این خطوط شاید یادی باشد از آن روزها که “چه زود گذشت”…

همسایه کناری آن روزهایمان در ارومیه، خانواده شهید حنیف بودند که سال ۸۴ پدرشان همراه شهید احمد کاظمی و یارانش در حادثه سقوط هواپیمای فالکن در همان شهر یعنی ارومیه به شهادت رسید. مردی دوست داشتنی و پر از مهر که ماچ های پدرانه و محبت بی دریغش را در یاد دارم و البته یک بغل خاطره… لطفا اگر کسی خانواده این شهید بزرگوار را می شناسد ندایی دهد…

۸ دیدگاه » اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۹۱

فرصت سوزی

بسم الله الرحمن الرحیم

آن از ماجرای اکران فیلم های نوروزی و این هم از ماجرای برنامه هفت. آدم مغز درد میگیرد… عده ای میریزند جلوی وزارت ارشاد که فلان فیلم باید از پرده پایین بیاید. ارشاد حرف از توقیف نمی زند اما در یک عقب نشینی از محدود شدن اکران دو فیلم گشت ارشاد و خصوصی می گوید. تا پایان گرفتن اکران فیلم های مذکور مدتی میگذرد و در این مدت ولع مخاطبین برای تماشای این دو فیلم بالا میرود و طبیعتا در پی آن فروش… رفتار فراقانونی و تحمیل هزینه و گل به خودی توسط عده ای اندک… گیرم که فلان فیلم بد است و اخ. آیا روش برخورد با یک فیلم مسئله دار لزوما برپایی تجمع است؟ آیا فیلم هایی بدتر از این قبلا ساخته نشده اند؟ چرا برای مقابله با آنها تجمعی شکل نگرفت؟ چرا باید اقدام عده ای اندک را به پای تمام جماعت حزب الله نوشت؟ مدیران ارشاد چرا در مقابل این اقدام فراقانونی کوتاه می آیند و از این دو فیلم به اشتباه بت میسازند؟ اگر واقعا این دو فیلم اینقدر فاجعه آمیز هستند چگونه توانسته اند از فیلتر وزارت ارشاد عبور کرده و روی پرده سینماها بروند؟ و و و…
و این هم از ماجرای برنامه هفت. گیرم که روی آنتن زنده این برنامه چند حرف پرت و پلا زده شد و چند عشوه روشنفکری و اپوزوسیونی هم گرفته شد. یعنی نظام جمهوری اسلامی اینقدر نازک و نارنجی است که برنامه ای در قد و قامت هفت برایش مسئله ساز شود حال آنکه سی و سه سال مقتدرانه در برابر همه رقم تهدیدات داخلی و خارجی ایستاده؟ یا اینکه مسئله از جای دیگری آب میخورد و گیر و گرفت در نحوه مدیریت مدیران مربوطه است؟ اگر در برنامه هفت انحرافی به چشم می آید برای جلوگیری از آن چه باید کرد؟ این وسط عده ای از بچه های ارزشی نامه ای می نویسند به عزت الله ضرغامی و درخواست مناظره میکنند تا انحرافاتی که به چشمشان آمده را در فضای رسانه مطرح کنند(+). همه چیز به ظاهر حکایت از برخوردی فرهنگی با وضعیت موجود دارد. فرصت خوبیست برای اینکه جریان ارزشی در شمایل افرادی چون مجید شاه حسینی و وحید جلیلی از تریبون برنامه هفت عقایدش را مطرح کند و رخ بنمایاند. جریانی که بر خلاف باور موجود نه تنها صاحب صدا و سیما نیست که حتی میتوان گفت در این سازمان عریض و طویل غریب است و مهجور. جریانی که ابایی از مناظره ندارد و تیغ استدلالش برنده است اما انگار قرار نیست از این فرصت و از این ظرفیت به درستی استفاده شود. در مقابل این دعوت به مناظره، ناغافل خبر میرسد که تیم فعلی هفت با اجرای جیرانی قرار است برنامه را ترک کرده و تیم جدیدی برنامه را اداره کند. به همین سادگی صورت مسئله پاک شد… وقتی برخورد درست و فرهنگی جایش را به برخورد سلبی بدهد جیرانی هم میتواند در شب آخر اجرایش روی آنتن قیافه ای را بگیرد که از هزار فحش و فضیحت بدتر است! پیامک برنامه میرود روی هوا. تماس تلفنی برنامه قیچی میشود. حتی فراستی هم نیست که کمی حرف حساب بزند. مسخره است… گیرم که جیرانی آدم بد و اخی باشد(که نیست)، با این نوع برخورد آیا اشتباهات او و تیم اجرایی هفت واکاوی و اصلاح میشود یا فرصتی فراهم می شود برای تطهیر؟ لابد در این اوضاع همه کاسه و کوزه ها سر ارزشی هایی که جرمشان دعوت به مناظره بود خواهد شکست و برچسب تندرو و افراطی بودن روی پیشانی شان خواهد خورد. آشی که خورده نشد اما دهان را سوزاند…
چه خوب که فرصت ها به همین سادگی سوزانیده می شوند…!
چه خوب که ندانم کاری ها سبب تحمیل هزینه های بیخودی می شود…
چه خوب چه خوب چه خوب…

بعد نوشت:
دومین نامه رسانه های جبهه فرهنگی انقلاب به رئیس رسانه ملی منتشر شد
دعوت از ضرغامی برای پاسخ / نه به سری قبل “هفت” امید داشتیم نه به سری جدید!

نمیدونم وسواس فکری میذاره این متن همینجوری بمونه یا نه؟!

۴ دیدگاه » اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۹۱

زخم عشق…

بسم الله الرحمن الرحیم

رفتی شلوغ کردی / آتیش زدی / فحش دادی / دو تا باتوم خوردی / تموم شدی…
حتی یادت رفت اونی که زیر علمش سینه میزدی الان توی حصر خونگیه…
نماد اعتقادت… دستبند سبزت رو هم از دستت باز کردی…

رفت زیر بارون گلوله جنگید / جانباز شد / افتاد روی تخت / زجر کشید / زخم بستر گرفت…
با اینکه کلکسیون درده هنوزم اما آرمانش رو فراموش نکرده و پاش وایستاده…
هنوزم که هنوزه به چفیه اش افتخار میکنه… نماد اعتقادش…

هم من دارم لاف اعتقاداتم رو میزنم هم گمونم تو. اما یه آدمایی هستن که انگار هر بلایی سرشون میاد بازم پای اعتقادشون میمونن. من تصوری از این که زخم بستر دقیقا چیه و چه شکلیه نداشتم. تا اینکه عکس های این جانباز رو دیدم:

این         ،         این         ،         این         و البته         این

زجر کشیدنش مال یکی دیگه و افتخارش مال ما…

۸ دیدگاه » اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۹۱

مسئولین هر چه سریعتر اقدام کنند!

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از آرزوهایی که قبل از سر رسیدن مهلت زندگی ام دوست دارم به وقوع بپیوندد دیدن روزی است که تاکسی ها همگی مجهز به دستگاه «کارت خوان» شده باشند! دیروز خبری منتشر شد که نشان می دهد گوش شیطان کر انگار آرزویمان دارد به وقوع می پیوندد! (+)
اگر بطور معمول از تاکسی برای تردد استفاده می کنید احتمالا خاطرات شیرینی(!) از بحث کرایه تاکسی در ذهنتان وجود دارد. البته جسارت به خیل رانندگان محترمی که منصف هستند و حلال و حرام را رعایت میکنند نشود. اما بعضا هستند کسانی که سر کرایه تاکسی خون به جگر مسافرها میکنند. مسافر هم یا با راننده وارد مجادله می شود(که ثمره اش گاهی چیزی جز اوقات تلخی نیست) یا اگر بی زبان باشد احتمالا در دلش راننده خوش انصاف را آماج حملات سهمگین ناله و نفرین قرار میدهد! اصلا فارغ از بعد مالی، اعصاب هایی که در این ماجرا خط خطی میشوند را در نظر بگیرید. این اعصاب های خط خطی کار و فعالیت روزانه را تحت تاثیر خود قرار میدهند. به نظر میرسد با اجرای طرح نصب کارت خوان در تاکسی ها شاهد چند اتفاق مبارک باشیم:

الف- قانونمند شدن نرخ کرایه ها

ابتدا بگویم من دقیقا در جریان این نیستم که این دستگاه کارت خوان قرار است چگونه کرایه را حساب کند اما احتمالا ساز و کارش اینگونه است که بر اساس مسافت طی شده کرایه را تعیین می کند. در این صورت دیگر جنگ و جدل بر سر نرخ کرایه عملا از بین میرود چرا که شاخص تعیین این نرخ، دستگاه کارت خوان است نه راننده. این شاخص برای مسیری معین، کرایه ای معین را تعیین میکند لذا اگر همان مسیر را با راننده ها و تاکسی های مختلف طی کنید نرخ کرایه قاعدتا نباید نوسانی داشته باشد. نه مثل اکنون که راننده الف مسیر معینی را فرضا ۵۰۰ تومان می گیرد و راننده ب همان مسیر را ۷۰۰ تومان.

ب- سهولت پرداخت کرایه بصورت الکترونیکی

سالانه چه میزان اسکناس در دستان راننده ها و مسافرین تاکسی ها می چرخد و فرسوده میشود؟ هزینه چاپ اسکناس های نو و جایگزین چقدر میشود؟ اصلا اینها به کنار. دردسر همیشگی رانندگان و مسافرهایشان بحث “بقیه پول” است. تصور کنید تاکسی در محلی پر تردد توقف کرده و در حالیکه راننده های عقبی مدام بوق میزنند، راننده محترم در جستجوی پول خرد است تا باقیمانده کرایه مسافر محترمش را بدهد. روزانه چه میزان ترافیک بر سر همین موضوع ایجاد میشود؟ جمع این ترافیک ها چه میزان وقت و هزینه را تلف می کند؟ نداشتن پول خرد گاهی دامن مسافر یا راننده را میگیرد و یکی از طرفین ناچار میشود از حق خود بگذرد. الکترونیکی شدن این فرآیند سبب صرفه جویی در وقت و هزینه و جلوگیری از ایجاد ترافیک های بیهوده میشود.

ج- رونق بازار کار تاکسی های دارای مجوز

چرا کسی که شغل اصلی اش مسافرکشی نیست به عنوان شغل دوم وارد این عرصه میشود و کسب و کار رانندگان رسمی این کار را دستخوش تغییر قرار میدهد آن هم در حالیکه نظارتی بر روی کارش نیست؟ مسلما وقتی چنین طرحی اجرا شود مسافربرهای شخصی به علت اینکه بصورت رسمی فعالیت نمی کنند از نصب دستگاه کارت خوان محروم خواهند شد. پیش بینی میشود در صورت اجرای این طرح، اغلب مسافرین به علت مزیت های استفاده از دستگاه کارت خوان به سمت تاکسی های رسمی و دارای مجوز سرریز شده و باعث رونق کسب و کارشان شوند. مزیت های استفاده از تاکسی های دارای مجوز را بررسی کنید. امنیت رفت و آمد به خصوص برای خانم ها در مسافربرهای شخصی بیشتر است یا تاکسی های رسمی؟

مسئولین محترم هر کاری می کنید فقط خواهشا بحث های سیاسی سطح بالایی(!) که در تاکسی ها مطرح میشه رو دستش نزنید که دلخور میشم :) )

۶ دیدگاه » اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۹۱

وسواس… کشنده تر از مرگ!

بسم الله الرحمن الرحیم

تا صحبت از بیماری‌های مخوف و کشنده می‌شود همه یاد ایدز و هپاتیت و سرطان و کزاز و غیره می‌افتند. اما به گمانم وسواس در هر مدل و نوعش چه فکری و چه عملی، یکی از مهلک ترین انواع بیماریهاست. یک مبتلا به ایدز علیرغم تمام مشقت‌هایی که این بیماری دارد باز هم می‌تواند کار و فعالیت و حضوری موثر داشته باشد. اما یک فرد وسواسی فقط به درد مردن می‌خورد! فی المثل نگارنده همین سطور زمانی قلمش چنان لجام گسیخته بود که حتی خیلی! اما فی الحال کارش به جایی رسیده که برای نوشتن یک جمله باید خودش را کتک بزند و تازه بعد از نگارش هم سی و هفت بار آن را ویرایش کند تا مبادا خطا و گرفت و گیری داشته باشد و مبادا از آن برداشت سوءی شود و آخرت را بسوزاند! جان‌های کنده شده (!)، سلول‌های خاکستری زنده به گور شده، کالری‌ها و فسفرهای سوزانده شده به پای مطالبی که هیچگاه اینجا درج نشدند… ساعت‌ها و دقایقی که در گرداب این وسواس مسخره سوخت و کس را حتی خبر نشد که پشت این مطالب نانوشته یک نفر دارد جان می‌کند! شاید اگر شرح این جان کندن‌ها با جزئیات باشد مواجه شوم با این جمله که «واقعا تا این حد؟!». وسواس فکری به مرور زمان انسان را به سمت بی‌خاصیت شدن سوق می‌دهد. ننویس… نساز… نگو… شاید که اشتباه کنی. شاید که به اشتباه بیاندازی. ابعاد این وسواس به مرور می‌تواند گسترده شود و اگر انسان در سرازیری این بیماری بیفتد می‌تواند تا مرز تباهی خویش پیش برود. این است که کارمان از آن موجود سابق و آنجا به اینجا و این وضع کشیده که حتی نوشتن یک مطلب طنز هم شده رویایی دست نیافتنی! ساختن یک فیلم، نوشتن یک داستان، یک خاطره و… حتی چندین و چند مطلب از آنهایی که منتشر شده بود را غول وسواس خورد… شاید پیش آمده باشد که متنی را در اینجا خوانده باشید و بعد از مدتی که آن را دوباره می‌خوانید متوجه شوید که تغییراتی در آن رخ داده. بار‌ها می‌خواستم بنویسم از خوره‌ای که به جان این لحظات افتاده اما شاید‌‌ همان خوره نگذاشت! خوره‌ای به نام وسواس. اصلا اگر اختیارش را داشتم تمامی وسواسی‌ها اعم از عملی و فکری را جمع می‌کردم و در کوره‌های آدم سوزی می‌ریختم من جمله خودم را… باز اگر معتاد بودیم می‌بستندمان به تخت. اما با این مرض چه کنیم؟ باران شروع شد. ببار‌ای ابر بهار… بلکه وسواس را از این ذهن بشویی… دعا کنید برای همه بیماران و بویژه وسواسی‌ها…

حتی بخش‌هایی از این متن هم قیچی شد مبادا…

۱۲ دیدگاه » اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۹۱

و باز هم سلام…

بسم الله الرحمن الرحیم

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم… شکر خدا… باور نداشتم اون خداحافظی به این زودی به این سلام پیوند بخوره. لطف امام حسین(ع) بود. چیزی شبیه معجزه. امید اینکه به مدد حضرتش حال و روز این زمین خورده روز به روز بهتر بشه چرا که بین این حال و حال خوب تفاوت از زمین تا آسمونه اما بازم شکر خدا. این عنایت مستدام باد ان شاءالله…
کامنت های پست قبل تایید نخواهند شد
علی الحساب کرکره رو کشیدیم بالا
تا ببینیم چی پیش میاد…

و باز هم در انتظار معجزه…

۷ دیدگاه » اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۹۱

خداحافظ تا…

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام. چند ماهی هست که اینجا راه افتاده. وبلاگ راه انداختن و مغازه باز کردن یک جورهایی به هم شباهت دارند! کسی که فرضا در محله ای مغازه میوه فروشی راه انداخته دیگر نمیتواند دیمی و هردمبیل کار کند چرا که در ذهن دیگران انتظاری را نسبت به خودش و کارش ایجاد کرده. مغازه دار هرچند که قانونا اختیار مغازه را داشته باشد نباید ناغافل آن را تعطیل کند و فارغ از بود و نبود مشتری ها بگذارد برود. وقتی کسی مغازه ای باز میکند باید عین آدمیزاد بنشیند پشت دخل و کار مشتری را راه بیاندازد. وبلاگ نویسی هم شاید یک همچین چیزی باشد. به هر حال وقتی کسی وبلاگی را راه می اندازد یک عده پیدا میشوند که به آنجا سر بزنند. گاهی سر میزنند که چیزی گیرشان بیاید و گاهی هم از روی عادت. صاحب یک وبلاگ مثل صاحب مغازه باید به مشتری ها احترام بگذارد. همه این قراردادها البته اخلاقیست وگرنه صاحب وبلاگ میتواند روزی ده بار “به روز” کند و یا اصلا سال تا سال وارد بخش مدیریت وبلاگش هم نشود. اینها را گفتم که بگویم این قراردادهای نانوشته را میدانم…
چند ماهی هست که اینجا راه افتاده. علی الظاهر مطالب خوبی دارد و احیانا رفت و آمدی هم برقرار است. پس مشکل کجاست؟
بله ظاهرا و به طور نسبی همه چیز کم و بیش سر جایش است. شاید اینطور به نظر برسد که میخواهم ادا و اطوار و لوس بازی در بیاورم اما به هر حال باید بگویم که خودم همپای اینجا جلو نیامدم. این اواخر هم که شاهد بودید بمدت بیش از یک ماه اینجا بسته بود. البته شکر خدا آنقدری “محتوا” دور و برمان ریخته که بشود اقلا هفته ای یک بار مطلب نوشت منتها بحث سر خوردن کفگیر ته دیگ نیست. مشکل آنجاییست که من نتوانستم پا به پای “سوزن بان” جلو بیایم و از او عقب افتاده ام. چند ماه قبل و آن موقعی که هنوز اینجا راه نیفتاده بود هم این عقب افتادگی وجود داشت اما شاید با این دلخوشی که یک روز خودم را به “سوزن بان” میرسانم اینجا را راه انداختم. مغازه ای که خودم افتتاحش کردم و رفت و آمدی هر چند محدود در آن برقرار بود ، حالا باید خودم کرکره اش را پایین بکشم… در این چند ماه اینجا نوساناتی داشت و حتی چندین و چند مطلب نیز حذف شد. عرصه آزمون و خطا بود. بابت همین شاید هنوز هم آنطور که باید سر و شکل خودش را پیدا نکرده باشد. در هر صورت حالا رسیده ام به این نقطه. راستش برای من شدنی بود که اینجا را هر طور که شده “به روز” نگه دارم و به روی خودم و بقیه هم نیاورم؛ بی هوا در این مسیر پیش بروم تا به قول معروف “ببینیم چی پیش میاد”. اما خب این وضعیت را مناسب نمیدانم…
و حالا با عرض پوزش از همه شمایی که به این خانه عنایت داشتید میخواهم فعلا تعطیلش کنم. هر چند میدانم که این کار پا گذاشتن روی همان قوانین نانوشته است… تا چه زمانی؟ برای خودم هم معلوم نیست. شاید تا چند روز دیگر، شاید تا چند ماه دیگر… نمیدانم اما ان شاءالله که به زودی با دستی پر و حالی خوب…

چند نکته:
- بخش نظرات همچنان فعال خواهد ماند. نظراتی که در پست های دیگر و درباره مطالب آنها به ثبت برسند تایید خواهند شد.
- اگر کسی احساس میکند میتواند سوزن بانی کند و یا پیشنهادی برای اینجا دارد در بخش نظرات همین پست مکتوب کند تا بررسی شود.
- اگر در مدت فعالیت این خانه احیانا باعث آزردگی خاطر کسی شدیم لطفا حلال کند و اگر قابل جبران است بفرماید تا حتی المقدور جبران شود.

و در آخر هم این چند خط:

ای گلوگیرترین بغض شب بی خبری
بر سر مزرعه خشک دلم باران شو
دارد این فاصله ها می کُشدم
و در این بادیه ی حیرانی
به جنون می کِشدم
دورم اما چه کنم با پایی
که به کوهی ز گنه زنجیر است
طاقتم رفته ز کف
کرمی کن بگشا زنجیرم
که من این قافیه را باخته ام

إرْحَمْ مَن لَیْسَ لَهُ الدُّنیا وَ الآخرَةُ

خـدانـگـهـدار

دیدگاه‌ها خاموش اردیبهشت ۳م, ۱۳۹۱

تقابل عقل و دل شاید…

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه: آژانس شیشه ای را لابد همگی تان دیده اید. اگر احیانا از کسانی هستید که هنوز این فیلم را ندیده اند، پیشنهاد میشود خود را از اولین بلندی به پایین پرت کرده و به زندگی بی بهره خود هر چه سریعتر خاتمه دهید! بطور کلی کسانی که آژانس شیشه ای را دیده اند به سه دسته تقسیم میشوند: آنهایی که دیوانه این فیلم هستند و تمام دیالوگ هایش را هم حفظ شده اند، آنهایی که عاشق این فیلم هستند و آنهایی که این فیلم را دوست دارند. دسته چهارمی وجود ندارد! یا اقلا اگر فرد یا افرادی هستند که این فیلم را دیده اما دوست نداشته اند بابت ترس از طرد شدن توسط جامعه این احساس را بیان نمیکنند!! خلاصه این که علاقمندی به این فیلم مختص قشر و گروه و دسته خاصی نیست و افراد مختلف با طیف های مختلف فکری این فیلم را دیده اند و دوست داشته اند. احتمالا میدانید که چند سال قبل آژانس شیشه ای به عنوان فیلم برگزیده سی سال سینمای پس از انقلاب توسط آراء و نظرات سینماگران و منتقدین و کارشناسان سینمایی برگزیده شد.(+)


و حالا بعد از این مقدمه برویم سر اصل ماجرا. محرم دو سال پیش بود که همراه یکی از دوستان رفته بودیم هیئت محبین اهل بیت(علیهم السلام) واقع در دانشگاه هنر(درباره هیئت). پای صحبت های استاد پناهیان بودیم که به ناگاه حاج علیرضا ما را در موقعیتی قرار داد که شاید بتوان آن را “تقابل عقل و دل” نامید. صحبت از آژانس شیشه ای شد… بعد از شنیدن صحبت های استاد پناهیان احساس میشد که عقل و دلمان هر کدام دارند یک ساز را برای خود مینوازند! باید به صدای کدامیک گوش میدادیم؟؟؟ القصه… چند روز پیش یکی از دوستان مقیم نت لینکی را در اختیارم گذاشت حاوی بخشی از سخنرانی آن شب که استاد پناهیان به نقد آژانس شیشه ای پرداختند. این فایل صوتی ۱۲ دقیقه ای بصورت کم حجم در ادامه قرار داده شده و انتشار آن بهانه ایست برای “به روز” شدن اینجا و شاید هم قرار گرفتن شما در این تقابل بین عقل و دل. در صورت تمایل نظر خود را بعد از شنیدن این فایل صوتی مکتوب کنید. ضمنا در صورتیکه نقد کردن آژانس شیشه ای مشمول عواقب اخروی باشد تمامی مسئولیت های ناشی از انتشار این فایل صوتی بر عهده استاد پناهیان عزیز می باشد!

دانلود از اینجا

۱۴ دیدگاه » فروردین ۲۹م, ۱۳۹۱

جالب نیست؟!

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی اعصابم از ننوشتن خرد میشود. شاید باید بنویسم از عبور همراه با نیش باز(!) سریال “مسیر انحرافی” از خطوط قرمز؛ بنویسم از نماد پردازی و “تیکه” اندازی و حتی بازسازی! این که من میتوانم هر شب چهره بازسازی شده محسن نامجو را از شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران ببینم جالب نیست؟!

کسی که به شخص اول جمهوری اسلامی توهین کرده حالا میتواند در آن سر دنیا از طریق شبکه ۳ صدا و سیمای همین نظام شمایل خودش را ببیند و شاید هم از اینکه سازندگان “مسیر انحرافی” به یادش بوده اند قند توی دلش آب شود! جالب نیست این که پای سریالی بنشینی و بخندی که ظاهرا سعی شده کار با کیفیتی باشد(ببینید انصاف داشتم ها) اما در عین حال نوعی “پدرسوختگی” را هم درونش ببینی؟! جالب نیست در صدا و سیمای این نظام ببینی که آدم ریشو و مثلا معتقد سریال را عصر حجری معرفی و با واژه “شپش” خطاب کنند؟! شاید باید بنویسم از سریال “حیرانی” که چند دقیقه بیشتر ندیدمش و اصلا نمیدانم ماجرایش را اما میزانسن هایش من را یاد “سگ کشی” بیضایی می اندازد. در “سگ کشی” یک سری آدم گنگ با اورکت های خاکی عین کرم توی هم وول میخوردند و در “حیرانی” با همان سیاق یک سری خانم چادری را دیدم که درون بیمارستان، گنگ و مبهم در حال رفت و آمد بودند. کسی هست به من بگوید رفت و آمد این همه خانم چادری در آن سکانس از “حیرانی” در خدمت چه چیزی غیر از توهین قرار میگیرد؟ شاید باید بنویسم از ماجراهای اکران نوروزی که البته خوب نوشته دوستمان اینجا و بنویسم از خیلی چیزها که باید بنویسم از آنها اما نمی نویسم…

و خواندن این کامنت هم میتواند عمیقا جالب باشد:

سلام علیکم
من الان گمونم دارم از یه کشور خارجی با شما حرف می زنم.
جای شما خالی.
اینجا تلویزیونش شبکه یک و دو و سه داره. عین ایران.
الان شبکه سه شون داشت یه فیلم نشون می داد بر علیه ایران. اصلا رسوا رسوا یک حرفایی می زدن! خیلی دلم سوخت. ولی خب بازم گفتم اینجا خارجه است! بعید نیست از این فیلما نشون بدن! یه وخت خدای نکرده شبکه سه خودمون نبود که! شبکه سه یه کشور دیگه بود! والا!
تازه چند شب پیشا هم شبکه یکش یه فیلم نشون می داد. حیرون و سرگردون مونده بودم چی چی میخواد بگه! هی خانم چادر ی میومد رد می شد! توی دلم گفتم اینا مسخره میکنن. طوری نیست! تلویزیون خودمون که نبوده که! اشکال نداره!

ببخشید شما آدرس ایران رو ندارید؟
من گمونم گم شدم!!
دیگه خسته شدم!
می خوام برگردم!

مطلب بالا رو اوایل پخش سریال مسیر انحرافی نوشتم. و حالا که این سریال تموم شده باید بگم فکر نمیکردم اینقدر کار بیخودی باشه…

۱۱ دیدگاه » فروردین ۲۳م, ۱۳۹۱

جلسه محاکمه سید مرتضی…

بسم الله الرحمن الرحیم

آنچه مشاهده خواهید کرد سخنرانی شهید سید مرتضی آوینی در سمیناری است تحت عنوان بررسی سینمای پس از انقلاب که توسط دانشکده سینما تئاتر در اسفند ماه سال ۱۳۷۰ برگزار شد. روزهای اولیه سمینار به ادای چند سخنرانی در همان فضا و متناسب با توقعات مستمعین گذشت. اما سخنرانی سید مرتضی آوینی “غیر منتظره” بود. خودش بعدها درباره شرایط خاص قرائت این سخنرانی نوشت:

«نوبت من بود. خانم نجم -ناظم جلسه- اعلام کرد:”و حالا به سخنان سردبیر محترم ماهنامه سوره آقای سید مرتضی آوینی…” لابد همه منتظر بودند که من هم بروم و بنا بر آداب روشنفکری سخنانی چند در مدح سینمای ایران و سینماگرانش بگویم و در جهت حفظ پرستیژ سخنانی بگویم که با مشهورات و مقبولات جوامع روشنفکری مخالفتی نداشته باشد. اما من همین متن را خواندم. از روی کاغذ، خیلی بد و با تپق فراوان. بعدها دوستان گفتند ” متن را همانطور خواندی که نریشن های روایت فتح را. مظلومانه و محزون.” اما در هنگام سوال و جواب و یا بهتر بگویم بازجویی، بسیاری از معترضان به لحن خشن سخنانم اعتراض کردند و از جمله کسی برایم نوشته بود: “جناب برادر عارف، آقای آوینی! لطفا بفرمایید اخلاق اسلامی درباره وقاحت چه نظری دارد؟” یعنی که لحن سخنان من وقیحانه بوده است. جماعت عجیب برآشفته بودند.»

.
فیلم سخنرانی شهید آوینی:          با حجم ۴۷ mb (مستقیم)        با حجم ۲۰ mb (غیر مستقیم)
.
فیلم جلسه پرسش و پاسخ:          با حجم ۷۴ mb (مستقیم)        با حجم ۲۰ mb (غیر مستقیم)
.
دریافت فایل صوتی سخنرانی + جلسه پرسش و پاسخ:                با حجم ۸ mb (غیر مستقیم)
.
این مطلب در آستانه سالروز شهادت سید شهیدان اهل قلم و به منظور نمایاندن چهره کاری و تخصصی این شهید بزرگوار که کمتر نزد عامه مردم نمایش داده شده درج شد. فیلم ها از دو سایت وزین شهید آوینی و فتیان استخراج شدند. برای آشنایی بیشتر با شهید آوینی سری به اینجا بزنید.

۱۶ دیدگاه » فروردین ۱۹م, ۱۳۹۱

پرچم بالاست!

بسم الله الرحمن الرحیم

آقای پرویز شیخ طادی کارگردان خوب کشورمون سیمرغ بلورینی که در بخش بهترین کارگردانی برای فیلم “روزهای زندگی” دریافت کرده بودن رو اهدا کردن به آقای ابوالقاسم طالبی کارگردان فیلم زیبای”قلاده های طلا” . این قطعه فیلم زیبا رو از دست ندید…

فیلم رو میتونید از اینجا دریافت کنید / لینک کمکی

 

در ضمن: ابوالقاسم طالبی جایزه سینمایی «گفتمان انقلاب اسلامی»‌اش و خودروی «تیبا» اهدایی جشنواره‌ی فیلم فجر را به فرزند خردسال «شهید احمدی روشن» اهدا کرد. وی ادامه داد: چند روز پس از اختتامیه با من تماس گرفتند و گفتند مشخصات رنگ و سند ماشین تیبایی که‌می‌خواهید را بگویید و من نیز گفتم لطفا ماشین مشکی متالیک باشد و آن را به نام فرزند خردسال شهید احمدی روشن بزنید. در این هنگام حاضران چند دقیقه به صورت ایستاده، ابوالقاسم طالبی را تشویق کردند و او نیز در میان تشویق‌ها همسر ،‌فرزند و پدر همسر شهید احمدی روشن را به روی سن دعوت کرد. سپس ابوالقاسم طالبی با در آغوش گرفتن فرزند شهید احمدی روشن با بیان جمله «به کوری چشم اسرائیل » در میان تشویق ایستاده حاضران چندین عکس یادگاری گرفت. (+)

۵ دیدگاه » بهمن ۲۹م, ۱۳۹۰

هفتمین سالگرد…

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز ۲۶ بهمن سال هزار و سیصد و نوده و این یعنی که هفت سال از واقعه آتش سوزی مسجد ارک تهران میگذره(+). شب چهارم محرم… حادثه غریبی بود و هنوز هم هست…

یاد سعید بصیرتی بخیر. شهید سعید بصیرتی… کسانی که اونشب سوختند رو شهدای مسجد ارک میدونیم چرا که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مَن ماتَ على حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ شَهیداً؛ هر که بر دوستى آل محمّد بمیرد شهید مرده است. خصوصا اینکه سعید بعد از وقوع آتش سوزی ابتدا برادر کوچیکش رو میاره بیرون و بعد برای نجات بقیه دوباره وارد مسجد میشه و بعد هم… روحش شاد. با سعید اقلا اون روزها رفاقتی داشتیم. هر چند که الان به اندازه مشرق و مغرب عالم بینمون فاصله افتاده. دسته گلی بود سعید. انس با قرآن، ادب، حیا، نجابت، اخلاق، نظم، نظم، نظم… حیفه به اینجا  سر نزنید. بعد از اون واقعه خیلی دوست داشتم خوابش رو ببینم… سوم دبیرستان بود اما به مرگ آگاهی رسیده بود و میدونست که قراره بپره. سوم دبیرستان و مرگ آگاهی… یادی هم میکنم از شهدای نونهال هم محله ایمون که اونشب همراه سعید پریدن. میثم کارخانه و سجاد احمدزاده. روحشون شاد…

حقش بود خیلی بیشتر از اینها بنویسم. هم از واقعه هم از سعید. اما لیاقت و توفیقش نبود…

۹ دیدگاه » بهمن ۲۶م, ۱۳۹۰

عذاب سایبری

بسم الله الرحمن الرحیم

اینهایی که روی وبلاگشون فایل صوتی حجیم و طولانی(بعضا در حد لالیگا) میذارن اونم طوریکه پلیر بدون اجازه پخشش میکنه، اولا بطور غیر مستقیم اعلام میکنن “من یک وبلاگ نویس غیر حرفه ای هستم” و در ثانی هم بابت اتلاف ترافیک مخاطب پرسرعتشون و هم بابت غافلگیر کردن مخاطب بیچاره ای که ممکنه نصف شب به وبلاگ سر زده باشه و صدای اون فایل صوتی باعث وحشت خودش و از خواب پریدن خانواده ش بشه روز قیامت بصورت “شکلک گریه” محشور و در بخش جرائم سایبری جهنم به سزای عمل ننگین خودشون خواهند رسید .

۶ دیدگاه » بهمن ۲۳م, ۱۳۹۰

وقتی به عقل خودم و سامان شک کردم

بسم الله الرحمن الرحیم

توی مطلب قبلی (که البته پاک شد) نگاهی داشتم به فیلم “روزهای زندگی” ساخته پرویز شیخ طادی. امشب دیدن برنامه هفت باعث شد به عقل خودم شک بکنم. این فیلم رو به همراه سامان دیدیم. حدود ساعت دو بامداد سامان پیامکی برام فرستاده که “دید من و تو چرا انقدر با فراستی فرق داره؟” و این پیامک باعث شد به عقل اون هم شک بکنم. این شک اونقدر دامنه وسیعی داره که بهتر می بینم بعد از اتمام نگارش این مطلب، سریع به همراه سامان ماشینی دربست کرده و ضمن مراجعه به اولین کلینیک بیماران روانی خودمون رو به عنوان دیوانه معرفی کنیم. اونایی که امشب هفت رو دیدن، دیدن که چقدر از این فیلم تعریف و تمجید شد. هم تماشاگرها توی گزارش مردمی نظر مثبتی داشتن؛ هم فیلم کاندیدای بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و بهترین بازی برای فرخ نژاد و قاضیانی شد؛ هم مسعود فراستی و امیر قادری کلی برای فیلم مایه گذاشتن و مشت محکمی بر دهان بنده به خاطر یاوه گویی هایی که درباره فیلم کرده بودم کوفتند. تا اونجایی که حتی استاد فراستی فیلم رو بهترین فیلم جشنواره قلمداد کرد و گفت برای اولین بار توی برنامه هفت به سازنده اثر تبریک میگم. همچنین بر خلاف مهمل بافی های اینجانب که گفته بودم “روزهای زندگی” در باطن دفاع مقدسی نیست، این فیلم توسط استاد فراستی اگر اشتباه نکنم بهترین فیلم ژانر دفاع مقدس یا حداقل یکی از بهترین ها معرفی شد. همه اینها در شرایطی بود که اگه مطلب قبلی رو قبل از پاک شدن خونده باشید متوجه میشید که من چه نگاهی به فیلم داشتم. لذا بر اساس اون چیزی که امشب توی هفت دیدم چند احتمال وجود داره:

احتمال اول: من و سامان کلا سلامت عقلی و صلاحیت فیلم دیدن نداریم.

احتمال دوم: من و سامان هنگام تماشای فیلم در حالت طبیعی نبودیم(که این احتمال با توجه به عدم سوء سابقه در مصرف مواد افیونی و زائل کننده عقل منتفی اعلام میشه)

احتمال سوم: من و سامان بعد از دیدن فیلم از شدت تحیر بابت تماشای یک اثر ناب سینمایی، سلامت عقلی مون رو از دست دادیم و به دنبالش من مطلب قبلی رو نوشتم.

احتمال چهارم: تمام اون تماشاگرهایی که نظر مثبت داشتن + داورهایی که فیلم رو کاندیدا دونستن + مسعود فراستی و امیر قادری که کلی از فیلم تعریف کردن همه و همه سلامت عقلی ندارن(این احتمال هم به علت تعلق خاطر به استاد فراستی منتفی اعلام میشه)

احتمال پنجم: من و سامان نابغه هایی هستیم که مثل تمام نابغه های دیگه در زمان خودمون دیوانه محسوب میشیم.

احتمال ششم: احتمال اول تا سوم.

و در نهایت هم فیلم احتمالا فردا توی اختتامیه موفق به دریافت جایزه یا جوایزی میشه و همین امر به مثابه یک ضربه سهمگین (در حد مومدولیو چاگی در تکواندو) بر دهان من و سامان محسوب خواهد شد تا دیگه فیلم نبینیم یا دست کم نظری درباره فیلم ها نداشته باشیم. در آخر لازم میدونم اعلام کنم نگاهی که به این فیلم داشتم زاییده فکر خودم بود و طبعا میتونست غلط باشه. جا داره از افکار عمومی که به سبب انتشار مطلب قبلی جریحه دار شده بود عذرخواهی کنم. از جامعه سینمایی کشور معذرت میخوام. از برنامه هفت و استاد فراستی عزیز. از پرویز شیخ طادی عزیز بابت نادیده گرفتن زحماتش و سیاه نمایی کردن راجع به فیلمش عذر میخوام. از تهیه کننده فیلم عذر میخوام بابت اینکه توی مطلب قبل پیش بینی کرده بودم فیلمش توی گیشه شکست میخوره و با این پیش بینی ضربه جبران ناپذیری به فروش آینده فیلم زدم(با توجه به تعداد میلیونی مخاطبین سوزن بان). از پدر و مادرم عذر میخوام بابت اینکه نتیجه زحماتشون بابت بزرگ کردن من و فرستادنم به دانشگاه رو تباه کردم. از اساتید گروه سینمای دانشگاه هم عذر میخوام که قدر زحماتشون رو ندونستم و مایه سرافکندگی شون شدم. در نهایت لازم میدونم بابت این فاجعه ای که رخ داده ضمن انصراف از تحصیل در رشته سینما همونطور که گفتم به همراه سامان به کلینیک بیماران روانی مراجعه کرده و پس از طی دوره درمان(ان شاءالله اگه با دعای خیر شما به اتمام برسه) بخت خودم رو با تحصیل در رشته سیم کشی خطوط تلفن همراه آزمایش کنم.

۸ دیدگاه » بهمن ۲۳م, ۱۳۹۰


السلام!

یک سلام عمومی خدمت همه. خصوصا اونهایی که کامنت میذارن و سلامشون بی جواب میمونه. سلام و عرض ادب...

آخرین دیدگاه‌ها

آرشیو

پیوندها

کدهای جانبی